میرود از فراق تو خون دل از دو دیدهام*
-
تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 20:38
از در خونه که اومدم بیرون یه باد خیلی خنک رو به سردی... از اونا که حس عشق میدن... از اونا که دست گرم یکی تو دستاته و این خنکای سرد رو برات دلپذیرتر می کنه... خورد به صورتم! قلبم ریخت... یادم اومد این خنکای نسیمو کنار ساحل متل قو خیلی خوب حس کرده بودیم! اونجا که نامجو داشت برای مرغاهای دریایی میخوند:...
به عقب برنمیگردیم!
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
پرسیده بود به نظرت این رابطه به سرانجام می رسه؟ بعد از یک نگاه طولانی، گفت: "اصلا دوستم داری؟" نه ندامت چشماش... نه عجز صداش، حسی که از دست رفته بود رو برنمیگردوند!
تمام چیزی که به اون نیاز داریم...
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
معجزه تمام چیزی بود که بهش نیاز داشت! وقتی همه راه ها رو خراب کرده باشی... وقتی نه پل که حتی یه طناب پوسیده نمونده باشه که بهش چنگ ننداخته باشی... وقتی یه طرفه خواسته باشی درست کنی و نشده باشه... و با حسی که دلم نمیاد به صراحت بگم “حماقت!” دلت نیاد همه چیو رها کنی، معجزه تنها چیزیه که بهش نیاز داری!...
دردا...*
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
گفت: "چشمات ناآرومه!" گفتم: "خوب میشه!" از پلکان تق و لق کافه که داشتیم بالا می رفتیم گفتی: "استرس دارم! انگار میخوای چیزی بگی!" گفتم: "نه – حرف خاصی ندارم!" رسیدیم و جای همیشگی نشستیم! امریکانوی تو و چای و کیک شکلاتی همیشگی من اومد! شروع کردی به تیکه کردن کیک و گفتی: "آخر یاد نگرفتی کیکو خودت تیکه ...
احیا...
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
اولین باری که اومده بود نشسته بود روی مبل زیر پنجره... پاییز بود و به خاطر کرونا لای پنجره باز... آروم نشست. از حالت چشمهاش میشد فهمید پشت ماسک یک لبخند بزرگ قایم کرده... اما وقتی شروع کرد به حرف زدن صداش می لرزید... با تعریف ماجرا هیجانش بیشتر و بیشتر میشد... مشخصا دنبال تایید بود... دلم می خواست ب...
ما هیچ... ما نگاه!
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
خسته بود... از طبقه پنجم به حیاط خلوت نگاه کرده بود از پشت پنجره های دو جداره به خیابون از بالای پل عابر پیاده به اتوبان از بالای پل های روگذر به زیرگذرهای چندین طبقه به سقف نگاه کرده بود به شیروونی به اون شاخه محکم درخت به همه قرصها نگاه کرد به بعدش به جسم خودش تو حیاط خلوت وسط خیابون زیر ماشینهای ...
رها شدیم مثل روح بی جسدی!
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
خوابش نمیبرد... مطمئن بود الان دور به میزی نشستن و عادی و روتین می نوشن! بعدترش پرسیده بود از اون شب و طفره رفته بود از جواب! دوباره پرسید و جوابی که میدونست رو شنید! انگار قلبش یهو آروم شد... تپش هاش کم و کمتر شد! و با جمله بعدش به مرز ایستادن رسیده بود! "دیگه تعهدی ندارم!" نیازه! نیازه یه وقتی تا ...
7 اکتبر 2021
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
6 روز دیگه برای اولین بار میریم کافی شاپ! یه کافه دنج که تو محله قدیمیه شهرمونه! از پله های پوست پوست شده اش که میریم بالا با یه خونه قدیمی دوست داشتنی ولی پرهیاهو رو به رو می شیم! پسر و دختر دارن مافیا بازی می کنن... تو اتاق کوچولوی رو به رومون چندتا دختر و پسر دارن می نوشن... منو تو کنار هم دور یه...
6 اکتبر!
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
در جواب یه مشت چرای الکی... در پاسخ به فرافکنی های همیشگیش... داد زدم! دادی که بیشتر شبیه جیغ بود! و در ادامه با تمام توانی که داشتم به سینه اش کوبیده بودم! استیصالشو دیدم ولی ندامت نه! یه ری اکشن اشتباهتر به اکشن اشتباه! چه می کنن با آدمیزاد که سر میره و به جنون می رسه!
That‘s it!
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
وقتی خاله مرد… از اینجا تا تهران دعا میکردم خاله زنده شه… حتی وقتی آروم رو سنگ غسالخونه داشتن می شستنش منتظر بودم چشماشو باز کنه! ولی نکرد! مرد! التماس و انتظار من تاثیری تو واقعیت نذاشت! چندماهه هر لحظه منتظرم شرایط برگرده! همون شرایطی که من انتخابش کردم! ولی بر نمیگرده! باید قبول کنم بازم انتظار م...
میرود از فراق تو خون دل از دو دیدهام*
-
تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 13:39
از در خونه که اومدم بیرون یه باد خیلی خنک رو به سردی... از اونا که حس عشق میدن... از اونا که دست گرم یکی تو دستاته و این خنکای سرد رو برات دلپذیرتر می کنه... خورد به صورتم! قلبم ریخت... یادم اومد این خنکای نسیمو کنار ساحل متل قو خیلی خوب حس کرده بودیم! اونجا که نامجو داشت برای مرغاهای دریایی میخوند:...