خوابش نمیبرد... مطمئن بود الان دور به میزی نشستن و عادی و روتین می نوشن! بعدترش پرسیده بود از اون شب و طفره رفته بود از جواب! دوباره پرسید و جوابی که میدونست رو شنید! انگار قلبش یهو آروم شد... تپش هاش کم و کمتر شد! و با جمله بعدش به مرز ایستادن رسیده بود! "دیگه تعهدی ندارم!" نیازه! نیازه یه وقتی تا تهش بری... حتی از تهش اونورتر! تو اوج ول نکنین که حسرت به دلتون بمونه! برسین به اون نقطه که شروع کردین! تا اون بی تعهدی قبل شناخت هم! همو تموم کنین! حسرت هیچ
برچسب:
نویسنده: نیکا سلیمانی
تاريخ: شنبه
10 دی
1401 ساعت: 13:39