خرید بک لینک
اولین باری که اومده بود نشسته بود روی مبل زیر پنجره... پاییز بود و به خاطر کرونا لای پنجره باز... آروم نشست. از حالت چشمهاش میشد فهمید پشت ماسک یک لبخند بزرگ قایم کرده... اما وقتی شروع کرد به حرف زدن صداش می لرزید... با تعریف ماجرا هیجانش بیشتر و بیشتر میشد... مشخصا دنبال تایید بود... دلم می خواست بهش بگم کاش هیچ وقت این ذوق و هیجان عادی نشه و همیشه این روزها یادت بمونه... آخرین باری که اومد، نشست روی مبل روبروم...

برچسب: نویسنده: نیکا سلیمانی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 13:39

صفحه بندی