گفت: "چشمات ناآرومه!" گفتم: "خوب میشه!" از پلکان تق و لق کافه که داشتیم بالا می رفتیم گفتی: "استرس دارم! انگار میخوای چیزی بگی!" گفتم: "نه – حرف خاصی ندارم!" رسیدیم و جای همیشگی نشستیم! امریکانوی تو و چای و کیک شکلاتی همیشگی من اومد! شروع کردی به تیکه کردن کیک و گفتی: "آخر یاد نگرفتی کیکو خودت تیکه کنی!" یه تیکه کیک گذاشتی دهنمو گفتی: "دیوونه میشم فکر می کنم کسی بعد از من کیک بذاره دهنت!" به شمعدونیای پشت پنجره نگاه کردم! چهار فصل این خیابونو دیده بودیم.
برچسب:
نویسنده: نیکا سلیمانی
تاريخ: شنبه
10 دی
1401 ساعت: 13:39